نخلستان


روزهایی که گذشت... اشک و لبخند .. عقل و احساس .. غم و شادی .. درست و نادرست...
امروز.. این لحظه.. خاطره‌شان را که ورق می‌زنم...
سکوتی پُر هیاهو فریاد می‌کشد بی‌پروا ذهن و دلم را...

تمام سال‌هایم، کوله بارِ سفری‌ست پُر‌ از امروزها و این لحظه‌ها...

یک روزها و یک لحظه‌هایی هست که از یادِ من می‌رود شگفتیِ زمان... شگفتیِ زندگی...

 امروز.. این لحظه.. ای روزهای نامده! به استقبال می‌آیم‌تان... پُر شور با دلی سرشار از عشق...
عشقی روشن به شگفتیِ روشنیِ چشمانِ عشق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 23:42  توسط نسترن خادمی  | 

  چیزی را جستجو کردن
  همیشه یافتن چیز دیگری است
  پس برای یافتن چیزی
  باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.

   پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن،
   عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن،
   هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن،
   به عقب رفتن، برای پیشروی کردن.

   رازِ راه نه در فرعی‌هایش،
   نه آغازِ مشکوک
   و پایانِ تردیدآمیزش،
   که در طنز گزنده‌ی
   دو طرفه‌هایش است.

   همیشه می‌رسی
   ولی به جایی دیگر

  همه چیز می گذرد
  اما در دیگر سو...

 


پ.ن1: متن: روبرتو خواروز
پ.ن2: نام عکس؛ لاله‏‌ای در دلِ کوه ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 0:38  توسط نسترن خادمی  | 

         از تـــو که گـذشتم،

                      چــشم‌هایم که هیـچ!

                                                   آســمان بــارید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:57  توسط نسترن خادمی  | 


هــــوا را از من بگیر .. خـــنده ات را نه * ...


پ.ن1: "*" : شعری از پابلو نرودا
پ.ن2: عکس: دخترک زیبای صحرا .. روستای ناشلیل ، خوزستان . بهار 92

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:7  توسط نسترن خادمی  | 


اگر تمام دنیا را نردبان کنی

دستت به سقف دلتنگی من

نمی رسد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 15:44  توسط نسترن خادمی  | 

دیری‌ست از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌ همه در عین بی‌تابی صبورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم ...


پ.ن: شعر: قیصر امین پور - عکس: شهریور نود ، باغ هشت بهشت اصفهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 18:41  توسط نسترن خادمی  | 


بال‌هایش این روزها سنگین‌ست .. سنگینی می‌کند ..
یک‌جورِی سنگین، که گویی حسِ پرواز را جایی میان زمین و آسمان جا گذاشته‌ست ..
و نه.. گویی این تمامِ خودش‌ست که جا مانده‌ست ...
بال‌هایش این روزها، پناهِ سرمایِ غریبانه اش‌ست تنها، گویی ...


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 19:5  توسط نسترن خادمی  | 


کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تُهی می‌شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده‌ست
دلم برای باغچه می‌سوزد …
                                      "فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 23:6  توسط نسترن خادمی  | 



عکس: بابک دیناروند

جایی میان تن و جان .. اندیشه و رویا .. دیدن و ندیدن .. شنیدن و نشنیدن .. سکوت و فریاد ...
جایی میان عشق و ترس ..
شک و یقین .. بود و نبود ...
میان من و تو ...

جایی میان این همه، تو را نزدیک‌تر می شوم یا دورتر؟!!...

وسیعِ سرزمینِ تو را مرزهایی نامتناهی‌ست ...

مهربان خدایم .. سکوت مکن .. پنهان مباش .. بیا .. ببین .. بشنو .. باش ...

پ.ن: عنوان: عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 19:15  توسط نسترن خادمی  | 


در یک گوشه‌ای از دشتِ آن طرف جاده، یادم می آید، یک حالت خیلی قشنگی، برای فرار از گرما خودشان را جا داده بودند در تمام سایه‌ی یک درخت.
چوبان، و گوسفندانی که یک جورِ بانمکی گرد شده بودند زیر تمامِ سایه‌ی یک درخت.
یادم است دلم خواست بایستم، پیاده شوم و از منظره‌ی دوست داشتنیِ دلنشینِ چوپان و گوسفندان و آن درخت، عکس بگیرم .. ظهر تابستانی بود و هوا خیلی گرم .. نایستادم، نماندم، رد شده بودم دیگر ..
بعدن دیگر آن کادرِ قشنگ را، زیرِ سایه‌ی هیچ درختی، در دشت‌های آن سویِ هیچ جاده‌ای ندیدم ...

یک وقت‌هایی هست، که باید ماند، ایستاد و نرفت..
یک وقت‌هایی هست، که می‌شد ای کاش، ماند، ایستاد و نرفت..
یک وقت‌هایی هست، که "همیشه، رفتن، بهترین نیست"..

پ.ن1:
از آن ماندن‌هایی که البته از نابی حضورت کم نشود، که از عظمت وجودت کم نشود ...
پ.ن2: "همیشه، رفتن، بهترین نیست .. همیشه، ماندن، آن حضور ناب نیست" ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 23:0  توسط نسترن خادمی  | 

مطالب قدیمی‌تر