چــشم هایم که هیـچ!
آســمان بــارید ...
چــشم هایم که هیـچ!
آســمان بــارید ...

پ.ن1: "*" : شعری از پابلو نرودا
پ.ن2: عکس: دخترک زیبای صحرا .. روستای ناشلیل ، خوزستان . بهار 92
دستت به سقف دلتنگی من
نمی رسد ...
دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه در عین بیتابی صبورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
جایی میان تن و جان .. اندیشه و رویا .. دیدن و ندیدن .. شنیدن و نشنیدن .. سکوت و فریاد ...
جایی میان عشق و ترس ..
شک و یقین .. بود و نبود ...
میان من و تو ...
جایی میان این همه، تو را نزدیکتر می شوم یا دورتر؟!!...
وسیعِ سرزمینِ تو را مرزهایی نامتناهیست ...
مهربان خدایم .. سکوت مکن .. پنهان مباش .. بیا .. ببین .. بشنو .. باش ...پ.ن: عنوان: عطار نیشابوری
من او را به جای همه برمیگزینم
و او میداند که من راست میگویم
او همه را به جای من برمیگزیند
و من میدانم که همه دروغ میگویند
چه میترسد از راستی و دوست داشته شدن!
چشمانم را اشک پر کرده است …
"مهدی اخوان ثالت"

"هدف چیست؟ .. مقصود چیست؟ .. خدا کیست؟ .. راز چیست؟ .. عشق کیست؟"*
چه اندازه زیبا نوشت ... اینگونه بود، آری ...
"همه را .. من .. همه را .. در؛
زلالِ اشکِ چشمهایِ مهربانش دیدم؛
همه را از عمقِ زیبایِ نگاهش خواندم؛
همه را از لطیفِ گرمایِ دستهایش فهمیدم"*؛
آری؛ همه را ... راز را ... عشق را ... و خدا را ....
چه اندازه زیبا نوشت"*" روزی ... او که دستهایش همه، شعرهای نگفتهام بود ...